951
+ شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵ساعت 12:16  توسط مثلا آرش
|
یک - تسبیح مادر که یادگار مادرش بود پاره شده بود درست کردم و از خویشتن خویش راضیم
دو - مامان خیلی خوشحال شد و دعا کرد به حق همین تربت برم کربلا.جالبه که چندوقته دارم به کربلا فکر میکنم.نه حقیقتا جالب نیست؟
سه - بازی کستل تو مسنجر بله رو تا لول هفت رفته بودم ولی چی شد که پرید؟ حقیقتا شت
یک - هرکی زنده ست با ارسال عدد شصت و نه اعلام کنه عمو ببینه
دو - شمارو نمیدونم اما برای من عجیب گذشت این مدت
سه - اتفاقات شیرین و تلخی افتاد که هنوز بعضی هاش رو باور نمیکنم
چهار - میتونم بگم بعد از سی و چند سال زندگی من یه بازمانده ئم که دنبال چیزی میگردم شاید به اسم آرامش اما همیشه افتاد مشکل ها.اما تلاشم رو میکنم آره هنوز دارم تلاش میکنم
در چنین روزی یک دختر گربه ناز ملوس بداخلاق بدنیا اومد